تمامي مطالب موجود در اين سامانه از وب سايت هاي ديگر و بدون دخالت انساني جمع آوري شده , لذا تمام مسئوليت آنها بر عهده وب سايت منبع ميباشد. مطالب مغاير با قوانين جمهوري اسلامي ايران را از طريق بخش تماس با ما به ما اعلام کنيد.


تازه ترین مطالب
تبلیغات


امروز و فردا می کند  

هر زمان چشمان تو ، من را تماشا میکنداین دلم لب های سرخت را تمنا میکندروسری را پس زدی اما نگو چشم باز کنرقص موی ات در نگاهم راه پیدا میکندگرچه حساسیتم این ماه افزون گشته است قرص چشمانت ولی این را مداوا میکندمن نمیگویم لبانت را برایم وا کنیغنچه تا نوری ببیند خود لبش وا میکنددرد من این است ای جانا چرا لبهای من گرچه دلتنگ است ولی ... امروز و فردا میکند

ادامه مطلب  

امروز و فردا می کند  

هر زمان چشمان تو ، من را تماشا میکنداین دلم لب های سرخت را تمنا میکندروسری را پس زدی اما نگو چشم باز کنرقص موی ات در نگاهم راه پیدا میکندگرچه حساسیتم این ماه افزون گشته است قرص چشمانت ولی این را مداوا میکندمن نمیگویم لبانت را برایم وا کنیغنچه تا نوری ببیند خود لبش وا میکنددرد من این است ای جانا چرا لبهای من گرچه دلتنگ است ولی ... امروز و فردا میکند

ادامه مطلب  

ولنتاين و تولد در تنهايي  

جمعه به مناسبت ٢٢بهمن آماده باش بودیم. صبح ساعت ٧ كلینیك بودم! خانوم پورعلی(دستیار دندونپزشكی ای كه مجبور بود بیاد) یه صبحانه عالی آماده كرده بود كه خوردیم! تا ٩ روی یكی از یونیت ها خوابیدم كه آقای پناهی(فرمانده قرارگاه یا مسئول سربازها) گفت بریم پایین. (دوتا سرباز دندونپزشك دیگه هم هستن كه اونا هم اومده بودن. ) منم رفتم پایین داروخونه. اونجا هم دوتا داروساز وظیفه بودن كه یكیشون یه ماه از خدمتش مونده و یكی دیگه فقط یه دوره پایه خدمتیش از من بال

ادامه مطلب  

ولنتاين و تولد در تنهايي  

جمعه به مناسبت ٢٢بهمن آماده باش بودیم. صبح ساعت ٧ كلینیك بودم! خانوم پورعلی(دستیار دندونپزشكی ای كه مجبور بود بیاد) یه صبحانه عالی آماده كرده بود كه خوردیم! تا ٩ روی یكی از یونیت ها خوابیدم كه آقای پناهی(فرمانده قرارگاه یا مسئول سربازها) گفت بریم پایین. (دوتا سرباز دندونپزشك دیگه هم هستن كه اونا هم اومده بودن. ) منم رفتم پایین داروخونه. اونجا هم دوتا داروساز وظیفه بودن كه یكیشون یه ماه از خدمتش مونده و یكی دیگه فقط یه دوره پایه خدمتیش از من بال

ادامه مطلب  

 

[Forwarded from #مسعودكوثرى]بزرگترین روزهاى زندگى ،دقیقا همان هایى هستند كه به سادگى فردا میشوند !و تو نمیدانى كه چه فرصت هایى را به كوچكترین بهانه هایى به سوختن داده اى ...چه عشق هایى كه با یك بى توجهى محكوم به جدایى كرده اى و تمام عمر را با خاطراتش زندگى ات را جهنم ...همیشه دوست داشتن در لحظه اى اتفاق میافتد كه انتظارش را ندارى ،مثلا همین فردا ...
#مسعودكوثرى

ادامه مطلب  

 

[Forwarded from #مسعودكوثرى]بزرگترین روزهاى زندگى ،دقیقا همان هایى هستند كه به سادگى فردا میشوند !و تو نمیدانى كه چه فرصت هایى را به كوچكترین بهانه هایى به سوختن داده اى ...چه عشق هایى كه با یك بى توجهى محكوم به جدایى كرده اى و تمام عمر را با خاطراتش زندگى ات را جهنم ...همیشه دوست داشتن در لحظه اى اتفاق میافتد كه انتظارش را ندارى ،مثلا همین فردا ...
#مسعودكوثرى

ادامه مطلب  

51  

امتحان هارو دارم یکی پشت سر یکی گند میزنم....
دیشب تا سه و چهار بیدار بودم خیرسرم ساعت گذاشته بودم که 5زنگ بخوره با صدای دوستام پاشدم همونطوری تو حالت خواب و بیداری برگشتم گفتم ساعت پنجه دیگه؟ یهو همه زدن زیر خنده که ده دقیقه به هشته:|
پس فردا آناتومی داریم و من از روزی که خودمو شناختم فقط و فقط یه روز قبل از امتحان میخوندم حتی اگه یه هفته م براش وقت داشته باشم تازه اونم ساعت نه و ده شب شروع میکنم به خوندن:]
 

ادامه مطلب  

51  

امتحان هارو دارم یکی پشت سر یکی گند میزنم....
دیشب تا سه و چهار بیدار بودم خیرسرم ساعت گذاشته بودم که 5زنگ بخوره با صدای دوستام پاشدم همونطوری تو حالت خواب و بیداری برگشتم گفتم ساعت پنجه دیگه؟ یهو همه زدن زیر خنده که ده دقیقه به هشته:|
پس فردا آناتومی داریم و من از روزی که خودمو شناختم فقط و فقط یه روز قبل از امتحان میخوندم حتی اگه یه هفته م براش وقت داشته باشم تازه اونم ساعت نه و ده شب شروع میکنم به خوندن:]
 

ادامه مطلب  

 

سلام
چه کادر خوشگلی اضافه کردی
دسته گلت درد نکنه
فردا امتحان اساسی دارم 
از صبه دارم اونو میخونم
البته همه کاغذرو با اسمت پر کردمو ی کلمم نخوندم
الانم دارم عکستو نقاشی میکنم
انقد لامصب حرف دارم نمیدونم چی بگم
بابته اینکه به سایت میرسی هم به قول خودت میسی
 
 

ادامه مطلب  

15 روز  

نمیدونم واقعا چرا اینجوری شدم 
اصلا طرف درسا نمیرم
امشب اومدم یک ساعت درس بخونم انقدر به این ور اون ور فکر کردم که اعصابم خرد شد پاشدم از پای کتاب
قبلا خیلی تمرکزم بالا بود
امروز گفتم خیر سرم واسه ازمون پس فردا نصف درسا رو مرور کنم
بعد برعکس هر روز که اصلا ظهر ها نمیخوابم امروز خوابم برد ....لامصب داشتم یه خواب ماجراجوگونه هم میدیدم ....ساعت 5 ونیم بیدار شدم
ینی همیشه کارا برعکسه 
واقعا احساسا میکنم بعد از امتحان ترم هیچ کاری نکردم 
از الان تو ح

ادامه مطلب  

15 روز  

نمیدونم واقعا چرا اینجوری شدم 
اصلا طرف درسا نمیرم
امشب اومدم یک ساعت درس بخونم انقدر به این ور اون ور فکر کردم که اعصابم خرد شد پاشدم از پای کتاب
قبلا خیلی تمرکزم بالا بود
امروز گفتم خیر سرم واسه ازمون پس فردا نصف درسا رو مرور کنم
بعد برعکس هر روز که اصلا ظهر ها نمیخوابم امروز خوابم برد ....لامصب داشتم یه خواب ماجراجوگونه هم میدیدم ....ساعت 5 ونیم بیدار شدم
ینی همیشه کارا برعکسه 
واقعا احساسا میکنم بعد از امتحان ترم هیچ کاری نکردم 
از الان تو ح

ادامه مطلب  

پست56/ویرانی  

امشب پیش مقدمه اس...واسه فردا شبتون پست خوبی دارم.
دوستان گل...لطفا اونایی که تا الان نرسیدن پستارو بخونن چون بزودی پستارو پاک می کنم لطفا بخونن.
و خیلی خیلی امیدوارم که رمان جایی کپی نشده باشه حتی تو کامپیوترهای شخصی برای خوندن شخصی!

ادامه مطلب  

واقعیت  

چشمانم را میمالم و فکر میکنم امروز در کل سرم توی این گوشی وا مانده بود و بالاخره بعد از مدت ها یک دل سیر رمان چند هزار صفحه ای را خواندم ....همیشه بعد از تمام شدن هر رمان دچار خود در گیری میشوم.آنقدر با شخصیت قهرمان رمان اخت شده ام که تمام شدنش گاهی حتی  به گریه می اندازتم و شاید این از علایم *احمق*بودن است...خب!!!من با شخصیت ها زندگی میکنم!و شاید همه این ها به این معنا باشد که از واقعیت ها فرار میکنم..واقعیت وحود خانواده ای که دورم هستند و با وجود مه

ادامه مطلب  

ماه محرم  

 
دشت، ساکت بود
از میانِ آسمانِ خیمه های دوست،
ناگهان رعدی گران برخاست.
این صدای اوست!
این صدای آشنای اوست!
این صدا از ماست!
این صدای زاده ی زهراست:
."هست آیا یاوری ما را؟"
.باد با خود این صدا را برد..
و صدای او به سقف آسمان ها خورد باز هم برگشت:"هست آیا یاوری ما را؟"
انعکاس این صدا تا دورترها رفتتا دل فردا و آن سوتر ز فردا رفت
#قیصر_امین_پور
سلام دوستان
خوبید؟؟؟؟؟
ایام محرم تسلیت

ادامه مطلب  

زندانِ بدونِ ديوار  

پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :"پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بو

ادامه مطلب  

زندانِ بدونِ ديوار  

پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :"پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بو

ادامه مطلب  

فرانوگرايي در سازمان و مديريت  

مقدمه
دنیای پیرامون ما دائماً در حال تغییر و تحول است در این عصر رقابت در سطح جهانی گسترده شده، نیروی کار ناهمگون گشته، مسائل اخلاقی به طور جدی مطرح شده اند، فناوری و سیستم های اطلاعاتی به سرعت در حال پیشرفت اند. مفاهیم مدیریت، سازمان و رهبری و فرآیندهای مرتبط با شدت در معرض تغییرند. همراه با افزایش سرعت تغییرات و ورود به عصر اطلاعات، ماهیت و محیط کار نیز تغییر یافته است که سازگار شدن با این تغییرات نیازمند تعدیل های عملکرد و بزرگی در نوع کا

ادامه مطلب  

 

شب خوبی نداشتم ، بودن کنار کسی که شبیه من نبود . گوش دادن به حرف هایی که حرف های موردعلاقه ی من نبود و ورود توی بحث هایی که دغدغه ی این روزهای من نبود . خسته بودم و هی پریود را بهانه ی کسل بودنم کردم . خسته بودم . از اینکه دخترک مدام میپرسید چرا شوهر نمیکنی ؟ سریال های تلوزیون را میبینی ؟ همان که تمام بازیگر خوشگل ها تویش بازی میکنند! خرید های عیدت را کردی؟ خانه تکانی دوست داری ؟ بیست بار گفت چرا خانه مان نمی آیی ؟ و من گفتم چشم که دست از سر کچلم برد

ادامه مطلب  

 

شب خوبی نداشتم ، بودن کنار کسی که شبیه من نبود . گوش دادن به حرف هایی که حرف های موردعلاقه ی من نبود و ورود توی بحث هایی که دغدغه ی این روزهای من نبود . خسته بودم و هی پریود را بهانه ی کسل بودنم کردم . خسته بودم . از اینکه دخترک مدام میپرسید چرا شوهر نمیکنی ؟ سریال های تلوزیون را میبینی ؟ همان که تمام بازیگر خوشگل ها تویش بازی میکنند! خرید های عیدت را کردی؟ خانه تکانی دوست داری ؟ بیست بار گفت چرا خانه مان نمی آیی ؟ و من گفتم چشم که دست از سر کچلم برد

ادامه مطلب  

معرفی اساتید پر مخاطب (ابوالفضل بهاری)  

مهندس ابوالفضل بهاری
مدرس موفق ریاضیات پایه
مدرس و کارشناس صدا و سیما در برنامه های شبکه آموزش سیما،راديو جوان و...مؤلف 7 جلد کتاب کمک آموزشی ریاضیات در پایه های دهم،نهم،هشتم و...مدرس لوح های فشرده آموزشی ریاضیات پایه انتشارات پرش مدرس مدارس و آموزشگاه های برتر تهران و استاد پروازی شهرستانهای بزرگ کشور مدرس برتر ریاضیات پایه از نگاه سایت های کنکوری و صفحه اساتید برتر مبتکر روش های نوین و جذاب آموزشی 
کانال تلگرام : www.telegram.me/riaziB
 

ادامه مطلب  

علم یا ثروت..!!!؟؟؟  

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید
و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد،
سرش رو پایین انداخت و خودش رو
تا جلوی میز معلم كشید و
با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد،
تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس
و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟!
فردا مادرت رو میاری مدرسه
می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد...
بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم

ادامه مطلب  

 

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم"داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه

ادامه مطلب  

 

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم"داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه

ادامه مطلب  

روز های اخر...  

 
 
 پشت کاجستان، برف.
برف، یک دسته کلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.
شاخ پیچک و رسیدن، و حیاط.
من، و دلتنگ، و این شیشه خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشک.
یک نفر دلتنگ است.
یک نفر می بافد.
یک نفر می شمرد.
یک نفر می خواند.
زندگی یعنی: یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید،
کودک پس فردا،
کفتر آن هفته.
یک نفر دیشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشن

ادامه مطلب  

اینسترومنتال (Instrumental) چیست؟  

اینسترومنتال (Instrumental) به آهنگی گفته می شه که کلامی ندارد
 
و خواننده ای بر روی آن آهنگ خوانندگی نمی کند. در واقع کار
 
اینسترومنتال باید دارای جذابیت هایی صدایی بسیاری باشد تا بتواند
 
شنونده را با خودش همراه کند. تمام ساز ها و صداهای به کار رفته در
 
آن کار باید بتوانند نظر شنونده را جذب کند و حتی تاثیر گذار تر از شعر
 
و صدای خواننده عمل کند. باید ملودی ها دارای پرسش و پاسخ های
 
بسیار جالب و مفهومی باشند که شنونده بتواند با آنها ارتباط مست

ادامه مطلب  

ششم اسفند ، سالروز ولادت امیر هوشنگ ابتهاج گرامی باد  

 
✨امیر هوشنگ ابتهاج (زادهٔ ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت)، متخلص به «ه‍. ا. سایه»، شاعر ایرانی است.
 
 
✨او در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. برادران ابتهاج عموهای او بودند. هوشنگ ابتهاج دوره تحصیلات دبستان را در رشت و دبیرستان را در تهران گذراند و در همین دوران اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه‌ها منتشر کرد. ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام [

ادامه مطلب  

ششم اسفند ، سالروز ولادت امیر هوشنگ ابتهاج گرامی باد  

 
✨امیر هوشنگ ابتهاج (زادهٔ ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت)، متخلص به «ه‍. ا. سایه»، شاعر ایرانی است.
 
 
✨او در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. برادران ابتهاج عموهای او بودند. هوشنگ ابتهاج دوره تحصیلات دبستان را در رشت و دبیرستان را در تهران گذراند و در همین دوران اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه‌ها منتشر کرد. ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام [

ادامه مطلب  

داستان ضحاک از جالب ترین داستان های شاهنامه  

داستان ضحاک (اژدهاک) یکی از جالب ترین قصه های شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی است:
1- ضحاک عرب است و پایتخت او بیت المقدس است ولی بر ایران زمین سلطه دارد، چه رویای عجیبی است این کابوس اسطوره ای فردوسی!
2- شیطان در هیأت آشپزی در می آید و به استخدام دربار در می آید و برای نخستین بار به ضحاک گوشت می خوراند. طعم پرندگان بریان به مذاق ضحاک خوش می آید و تصمیم به تشویق آشپز جدید می گیرد.
3- ضحاک آشپز مرغ بریان کننده را به حضور می طلبد و از او تمجید می کند و به

ادامه مطلب  

داستان ضحاک از جالب ترین داستان های شاهنامه  

داستان ضحاک (اژدهاک) یکی از جالب ترین قصه های شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی است:
1- ضحاک عرب است و پایتخت او بیت المقدس است ولی بر ایران زمین سلطه دارد، چه رویای عجیبی است این کابوس اسطوره ای فردوسی!
2- شیطان در هیأت آشپزی در می آید و به استخدام دربار در می آید و برای نخستین بار به ضحاک گوشت می خوراند. طعم پرندگان بریان به مذاق ضحاک خوش می آید و تصمیم به تشویق آشپز جدید می گیرد.
3- ضحاک آشپز مرغ بریان کننده را به حضور می طلبد و از او تمجید می کند و به

ادامه مطلب  

خوشبختیتون آرزومه  

دارم به موسیقی سکوت گوش میدم. برای این کار کافیه هندزفریتون رو بذارید توی گوشتون و هیچ آهنگی رو پلی نکنید. آخرای نود وپنجه. اومدن سال جدید همیشه برای من برابر با یک سال بزرگ شدنه(بخاطر تولدم). سال 95 پر از فراز و نشیب بود برام. بزرگترین اتفاقای زندگیم تو همین سال افتاد که یکیش پیانو بود و یکیش کوتاه کردن موهام و چیزای دیگه. به نیمه ی اول سال که نگاه می کنم باورم نمی شه که زنده موندم! بدترین شرایط رو گذروندم. تابستونش به جز تیر ماه، عذاب آورترین تا

ادامه مطلب  

جمله های عالی از انسان های عادی  

     ۩☫ حکایت(جمله های عالی از انسان های عادی ) نثر☫۩یک دکتر و یک معلم بانویی را دوست داشتند. دکتر به آن بانو هر روز شاخه ای گل رز تقدیم میکرد و معلم هر روز یک سیب تقدیم آن بانو میکرد.بانو گیج شده بود. پس از معلم پرسید:معنی گرفتن گل رزعشق و علاقه هست ولی چرا شما برایم سیب میاورید؟! معلم پاسخ داد:چون مصرف روزانه یک سیب شما را ازدکتر بی نیاز می کند!__________________________________________________ جمله های عالی از انسان های عادی  ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد، تا ا

ادامه مطلب  

جمله های عالی از انسان های عادی  

     ۩☫ حکایت(جمله های عالی از انسان های عادی ) نثر☫۩یک دکتر و یک معلم بانویی را دوست داشتند. دکتر به آن بانو هر روز شاخه ای گل رز تقدیم میکرد و معلم هر روز یک سیب تقدیم آن بانو میکرد.بانو گیج شده بود. پس از معلم پرسید:معنی گرفتن گل رزعشق و علاقه هست ولی چرا شما برایم سیب میاورید؟! معلم پاسخ داد:چون مصرف روزانه یک سیب شما را ازدکتر بی نیاز می کند!__________________________________________________ جمله های عالی از انسان های عادی  ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد، تا ا

ادامه مطلب  

سخنان بزرگان درباره اهمیت کتاب و کتابخوانی  

محیط طباطبایی:
به نظر من، کتاب بیش از درس و معلم به انسان می آموزد. من نُه دهم معلومات خود را از کتاب آموخته ام و یک دهم را از معلم و درس.
اینشتین:
افکار و اندیشه های انسان به گونه ای است که ممکن است فقط خواندن یک کتاب پایه اندیشه ها و افکار انسان را بر مبنای جدید یا در مسیر خاصی قرار دهد و چه بسا ممکن است کتابی مسیر سرنوشت میلیون ها انسان را در راه مخصوصی بیندازد.
مُنْتِسکیو:
من هیچ غمی نداشتم که خواندن یک صفحه کتاب از بین نبرده باشد. کتاب، عمر دو

ادامه مطلب  

سخنان بزرگان درباره اهمیت کتاب و کتابخوانی  

محیط طباطبایی:
به نظر من، کتاب بیش از درس و معلم به انسان می آموزد. من نُه دهم معلومات خود را از کتاب آموخته ام و یک دهم را از معلم و درس.
اینشتین:
افکار و اندیشه های انسان به گونه ای است که ممکن است فقط خواندن یک کتاب پایه اندیشه ها و افکار انسان را بر مبنای جدید یا در مسیر خاصی قرار دهد و چه بسا ممکن است کتابی مسیر سرنوشت میلیون ها انسان را در راه مخصوصی بیندازد.
مُنْتِسکیو:
من هیچ غمی نداشتم که خواندن یک صفحه کتاب از بین نبرده باشد. کتاب، عمر دو

ادامه مطلب  

نوشتن های پس از هیچ، در شب گرگ، به ادایِ ساداتِ صبح  

برای مقابله با زبان سلطه باید دشوار نوشت!
هربرت مارکوزه
از گردونه های پیچاپیچِ این لوله بخاری که دیده گان به بالا می سُرانم، همه سیاهی است مگر کورسوی روزنه ای آن دوردستهای بالا دست، که به زور پیدایش نیست...من آن «تبعیدی داخلی» اراده می کنم چون حکمایِ رواقی که خود را از دوزخ دنیا دور کنم، دور و دورتر در جبریتِ لوله بخاری، نمی دانم چه ام شده که هم چنان نقش دنیای آرامی پیش دیده گان خسته ام به تصویر می کشم...اما چطور می توانم نقش زد که لوله بخاری تن

ادامه مطلب  

نوشتن های پس از هیچ، در شب گرگ، به ادایِ ساداتِ صبح  

برای مقابله با زبان سلطه باید دشوار نوشت!
هربرت مارکوزه
از گردونه های پیچاپیچِ این لوله بخاری که دیده گان به بالا می سُرانم، همه سیاهی است مگر کورسوی روزنه ای آن دوردستهای بالا دست، که به زور پیدایش نیست...من آن «تبعیدی داخلی» اراده می کنم چون حکمایِ رواقی که خود را از دوزخ دنیا دور کنم، دور و دورتر در جبریتِ لوله بخاری، نمی دانم چه ام شده که هم چنان نقش دنیای آرامی پیش دیده گان خسته ام به تصویر می کشم...اما چطور می توانم نقش زد که لوله بخاری تن

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1 
ورود به کانال تلگرام